غزل شمارهٔ ۳۲۸۷

کوه در بادیه شوق کمر می بندد

خاک چون آب روان بار سفر می بندد

نیست از فوطه ربایان جهان پروایش

موی ژولیده خود هر که به سر می بندد

ماه شبگرد من از خانه چو آید بیرون

ماه در خدمتش از هاله کمر می بندد

گوهر پاک مرا کام نهنگ است صدف

کمر کشتی من موج خطر می بندد