غزل شمارهٔ ۳۲۹۱

تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد

خون اگر بر سر این آب شود جا دارد

می زداید نفس صدق ز دلها زنگار

صبح در چهره گشایی ید بیضا دارد

جان روشن ز دم تیغ نمی اندیشد

شمع از سرزنش گاز چه پروا دارد؟

گر چه نی عقده خود را نتواند وا کرد

در گشاد گره دل ید طولی دارد