غزل شمارهٔ ۳۳۰۰

سالک از منزل نزدیک شکایت دارد

شوق را سست کند ره چو نهایت دارد

تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلا

شمع آتش به سر از دست حمایت دارد

استخوانش اگر از دوری ره سرمه شود

عاشق از یار همان چشم عنایت دارد

آتشی در ته پا هست اگر رهرو را

هر گیاهی به رهش شمع هدایت دارد