غزل شمارهٔ ۳۳۱۴

از بتان شسته عذاری که حجابی دارد

چشم بد دور که خوش عالم آبی دارد

خار در دیده بی پرده شبنم شکند

از حیا چهره هر گل که نقابی دارد

به دل روشن اگر یار نمی پردازد

حسن مستور ز آیینه حجابی دارد

نتوان دید در آن روی عرقناک دلیر

گل این باغ عجب تلخ گلابی دارد