غزل شمارهٔ ۳۳۱۶

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد

روز و شب پیش نظر باغ و بهاری دارد

می کند جام علاجش به پف کاسه گری

هر سری کز خرد خام غباری دارد

چه شتاب است که در دیده من دارد اشک

باز سیماب بر آیینه قراری دارد

به تهیدستی من کیست ز ثابت قدمان؟

سر دیوار به کف دامن خاری دارد