غزل شمارهٔ ۳۳۱۷

هر که رخساره آیینه گدازی دارد

رو به هر دل که گذارد در بازی دارد

کرد اگر زیر و زبر بتکده ها را محمود

هند هم بهر مکافات ایازی دارد

گر بود دست من از دامن قاتل کوتاه

خون گیرنده من دست درازی دارد

چون دم تیغ ز هر موج دلش می لرزد

هر که در دل چو صدف گوهر رازی دارد