غزل شمارهٔ ۲۹۲۸

آنچ در سینه نهان می‌داری

درنیابند چه می‌پنداری

خفته پنداشته‌ای دل‌ها را

که خدایت دهدا بیداری

هر درخت آنچ که دارد در دل

آن بدیده‌ست گلی یا خاری

ای چو خفاش نهان گشته ز روز

تا ندانند که تو بیماری