غزل شمارهٔ ۳۳۲۲

ذره ام چشم به خورشید لقایی دارد

استخوانم سر پیوند همایی دارد

منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست

ور نه هر قافله ای راه به جایی دارد

درد درمان طلبیهاست که بی درمان است

ور نه هر درد که دیدیم دوایی دارد

بحر اگر بر صدف گوهر خود می نازد

دامن بادیه هم آبله پایی دارد