غزل شمارهٔ ۳۳۳۲

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد

وقت رفتن ز گلستان لب خندان نبرد

از جهان قسمت ارباب نظر حیرانی است

نرگس از باغ بجز دیده حیران نبرد

چشم ما شور بود، ورنه کدامین ذره است

کز تماشای تو خورشید به دامان نبرد

خط گستاخ چها با گل روی تو نکرد

مور اینجاست که فرمان سلیمان نبرد