غزل شمارهٔ ۳۳۳۳

جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد

این ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد

هوس از حسن شود کامروا بیش از عشق

جیب و دامان تهی طفل ز بستان نبرد

نوبر گوی سعادت نکند چوگانش

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد

بی نیازی در جنت به رخش باز کند

مور اگر حاجت خود را به سلیمان نبرد