غزل شمارهٔ ۳۳۳۵

زخم عشاق محال است ز خنجر گذرد

چه خیال است که مخمور ز ساغر گذرد؟

زاهد خشک ز سرچشمه زمزم نگذشت

مست چون از می چون خون کبوتر گذرد؟

چرخ پر کوکبه سد ره عاشق نشود

این سپندی است که چون برق ز مجمر گذرد

عبث آیینه زره پوش ز جوهر شده است

تیر مژگان تو از سد سکندر گذرد