غزل شمارهٔ ۳۳۳۷

هر کجا قصه آن طره و کاکل گذرد

موج آشفتگی از دامن سنبل گذرد

که گذشته ازین باغ، که تا دامن حشر

عرق شرم ورق بر ورق گل گذرد

دامنش در گرو خار ندامت ماند

شوخ چشمی که ز عاشق به تغافل گذرد

دامن حسن غیور تو ازان پاکترست

که تمنای تو در خاطر بلبل گذرد