غزل شمارهٔ ۳۳۳۹

روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد

عید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد

ندهد کنج قناعت به دو عالم قانع

از سر تنگ شکر مور به تلخی گذرد

تلخی و شوری و شیرینی آب از خاک است

عمر در عالم پرشور به تلخی گذرد

زندگی را نبود چاشنیی بی مستی

عمر در باغ به انگور به تلخی گذرد