غزل شمارهٔ ۳۳۴۰

پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد

رشته چون بی گره افتد ز گهر می گذرد

جگر شیر نداری سفر عشق مکن

سبزه تیغ درین ره ز کمر می گذرد

در بیابان فنا قافله شوق من است

کاروانی که غبارش ز خبر می گذرد

دل دشمن به تهیدستی من می سوزد

برق ازین مزرعه با دیده تر می گذرد