غزل شمارهٔ ۳۳۴۱

روزگار طرب و نوبت غم می گذرد

ماتم و سور جهان زود ز هم می گذرد

خواب آسودگی و عرصه هستی، هیهات

صبح ازین مرحله با تیغ دو دم می گذرد

چه کند عرصه ایجاد به دلتنگی ما؟

سخن از تنگی صحرای عدم می گذرد

ماه و خورشید نتابند رخ از سیلی عشق

سکه را حکم به دینار و درم می گذرد