غزل شمارهٔ ۳۳۴۸

نوبهارست سرانجام زری باید کرد

به خرابات ز مسجد گذری باید کرد

زر به زر هر که دهد نیست پشیمان شدنش

نقد جان صرف ره سیمبری باید کرد

پیش ازان کاین دل صد پاره پریشان گردد

فکر شیرازه موی کمری باید کرد

خس و خاشاک به دریا نرسد بی سیلاب

سر فدای قدم راهبری باید کرد