غزل شمارهٔ ۳۳۵۳

رخنه هایی که مرا در جگر آن مژگان کرد

زرهی نیست که بتوان به قبا پنهان کرد

این طراوت که گل روی ترا داده خدا

می تواند نفس سوخته را ریحان کرد

گوی خورشید به خون دست ز آسایش شست

حسن روزی که سر زلف ترا چوگان کرد

سرمه خامشی طوطی گویا گردید

بس که نظاره او آینه را حیران کرد