غزل شمارهٔ ۳۳۵۸

دعوی بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرد

در میان چون نبود هیچ، سخن نتوان کرد

بس که تقریب پی آب شدن می جوید

نگه گرم به آن سیب ذقن نتوان کرد

خلوتی نیست که خالی ز سخن چین باشد

پیش آیینه درین عهد سخن نتوان کرد

ای که بر آتش گل داشته ای دست از دور

خنده بر ناله مرغان چمن نتوان کرد