غزل شمارهٔ ۳۳۶۶

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد

عشق در پرده زنگار تماشا می کرد

از نفس سوختگی خال لب ساحل شد

گوهر ما که تلاش دل دریا می کرد

شوق هر چاک که در پرده دل می افکند

رخنه ای بود که در گنبد مینا می کرد

برق آن حسن جهانسوز به یکدم می سوخت

شوق چندان که پر و بال مهیا می کرد