غزل شمارهٔ ۳۳۷۲

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد

دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد

می این بزم به خوناب جگر آغشته است

طفل بی گریه دمی شیر ز پستان نخورد

تا کسی نشکند آیینه خودبینی را

آب چون خضر ز سرچشمه حیوان نخورد

به تهیدستی و بی برگی خود ساخته ایم

چون سر دار، سر ما غم سامان نخورد