غزل شمارهٔ ۳۳۸۴

هرکه در دامن ارباب نظر دست نزد

غوطه زد در دل دریا، به گهر دست نزد

هر که چون صبح گشایش ز دل شبها یافت

تا نفس داشت به دامان دگر دست نزد

سیر چشمی است به خال لب شیرین تو ختم

که به تلخی گذراند و به شکر دست نزد

پی سفیدست شب هر که صباحی دارد

ای خوش آن شب که به دامان سحر دست نزد