غزل شمارهٔ ۳۳۸۸

گوهر عکس لبش گر به شراب اندازد

کله عیش، می از جوش حباب اندازد

جدل شبنم و خورشید بود مشت و درفش

خرد آن به که سپر پیش شراب اندازد

کوس شهرت زند از خم چو فلاطون هرکس

خشت برگیرد و از دست کتاب اندازد

هر که خواهد که کند مشکل عالم را حل

دفتر عقل همان به که در آب اندازد