غزل شمارهٔ ۳۴۰۰

پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد

که دل آبله بر ریگ روان می سوزد

وادی شوق چه وادی است که طفلی به هوس

گر کند مرکب نی گرم، عنان می سوزد

حرم عصمت میخانه چه دارالامنی است

شمع مهتاب به فانوس کتان می سوزد

دل بیدار ازین صومعه داران مطلب

کاین چراغی است که در دیر مغان می سوزد