غزل شمارهٔ ۳۴۱۳

صبر هر چند به دل رنگ حضر می ریزد

شوق از خانه برون رخت سفر می ریزد

صدف از تشنه لبی مشرق تبخال شده است

ابر در کام نهنگ آب گهر می ریزد

عارفان جان خود از خصم ندارند دریغ

گل به دامان صبا زر به سپر می ریزد

با سبکدستی ما برق حوادث چه کند؟

جرأت کشتی ما رنگ خطر می ریزد