غزل شمارهٔ ۳۴۱۴

محو دیدار تو راحت ز الم نشناسد

صورت خوب و بد آیینه ز هم نشناسد

سنگ میزان برهمن شود آن روز تمام

که به هر سنگ رسد کم ز صنم نشناسد

اوست بینا که اگر خاک دهندش به بها

سرمه از خود شکنی سازد و کم نشناسد

نشأه باده توحید بر آن رند حلال

که بط باده کم از مرغ حرم نشناسد