غزل شمارهٔ ۳۴۱۵

چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟

بیخبر بر سر این تشنه مگر آب رسد

هم به بال و پر خورشید مگر شبنم ما

به سراپرده خورشید جهانتاب رسد

رشته عمر ازان چاه ذقن کوتاه است

به گسستن مگر این رشته به آن آب رسد

نفس هر دو جهان سوخت درین غواصی

تا که را دست به آن گوهر نایاب رسد