غزل شمارهٔ ۳۴۲۸

لوح محفوظ شد آن دیده که حیران تو شد

گشت سی پاره دل هر که پریشان تو شد

گوی سبقت ز مه و مهر درین میدان برد

سر سودازده تا زخمی چوگان تو شد

عشق محجوب چه گل چیند ازان رو، که هوس

دست خالی ز تماشای گلستان تو شد

چون ز روی تو کسی چشم تواند برداشت؟

آب بیرون نتواند ز گلستان تو شد