غزل شمارهٔ ۳۴۳۲

صاف با ما دل آن شعله بیباک نشد

سوخت پروانه ما و ز گنه پاک نشد

شبنم آورد سر از روزن خورشید برون

سر ما بود که شایسته فتراک نشد

علف تیغ جهانسوز حوادث گردد

دل هرکس که ز زنگار خودی پاک نشد

خنده صبح به خوناب شفق پیوسته است

هیچ کس شاد نگردید که غمناک نشد