غزل شمارهٔ ۳۴۳۳

عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟

موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟

پیش چشمی که نرفته است ازو آب حیا

در و دیوار جهان دیده نابینا باشد

سنگ را صنعت فرهاد به حرف آورده است

ناز تحسین نکشد کار چو گویا باشد

با نسیم سحری دست و گریبان گردد

رشته شمع، گر از پنبه مینا باشد