غزل شمارهٔ ۳۴۶۸

چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟

ز استخوان چند کسی ناز طباشیر کشد؟

شوخی حسن نماند به ته پرده شرم

برق را ابر محال است به زنجیر کشد

صدف ما به رگ ابر دهن وا نکند

زخم ما آب ز سرچشمه شمشیر کشد

نتواند سخن عشق کشید از من، غیر

بیجگر طعمه چسان از دهن شیر کشد؟