غزل شمارهٔ ۲۹۴۴
ای مبدعی که سگ را بر شیر میفزایی
سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون
زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش
در کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریهست پیشه شمع
از ما وفا و خدمت وز یار بیوفایی