غزل شمارهٔ ۳۴۸۲

چهره ات شمع فروزان شده را می ماند

کاکلت دود پریشان شده را می ماند

در تماشای تو هر قطره خون در تن من

دیده بسمل حیران شده را می ماند

خط سبزی که برون آمده زان تنگ دهن

راز از غیب نمایان شده را می ماند

می برد دل خط سبز تو به شیرین سخنی

طوطی تازه سخندان شده را می ماند