غزل شمارهٔ ۳۴۸۷

محض حرف است که او را دهنی ساخته اند

در میان نیست دهانی، سخنی ساخته اند

دل روشن گهران فلکی آب شده است

تا چو تو دلبر سیمین بدنی ساخته اند

آب ده چشمی ازان سیب ز نخدان که فلک

دورها کرده که سیب ذقنی ساخته اند

گنج در گوشه ویرانه جمعی فرش است

کز زر و سیم به سیمین بدنی ساخته اند