غزل شمارهٔ ۳۴۹۰

عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند

غافلانند که بر دولت خود پا زده اند

در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام

کوهها را به کمر دامن صحرا زده اند

هر قدم بی سر و پایان تو پرگار صفت

چرخها بر سر یک آبله پا زده اند

اشک ریزان تو هر جا گهرافشان شده اند

مهر گوهر به لب دعوی دریا زده اند