غزل شمارهٔ ۳۵۰۲

از لب خشک مهیا لب نانم کردند

فارغ از نعمت الوان جهانم کردند

پیچ و تابی که به دل داشتم از خاموشی

عاقبت جوهر شمشیر زبانم کردند

خار صحرای ملامت پر و بالی است مرا

تا ز بیتابی دل برق عنانم کردند

مدتی غنچه صفت سر به گریبان بردم

تا درین باغ چو گل خنده زنانم کردند