غزل شمارهٔ ۳۵۰۴

سالکانی که قدم در ره جانانه زدند

پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند

مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند

ساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند

فلک بی سر و پا حلقه بیرون درست

در مقامی که سراپرده جانانه زدند

دامن عمر ابد در کف جمعی افتاد

که به سر پنجه سر زلف ترا شانه زدند