غزل شمارهٔ ۳۵۱۱

نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند

رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند

به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه

پا به گنج گهر از آبله پا دارند

وادایی نیست که صد بار بر او نگذشتند

گرچه از خواب گران سلسله برپا دارند

فکر زاد سفر از دوش خود انداخته اند

توشه از لخت دل خویش مهیا دارند