غزل شمارهٔ ۳۵۲۷

فتنه را چشم سیه مست تو هشیار کند

شرم را روی عرقناک تو بیدار کند

هرکه را فکر سر زلف تو در هم پیچد

کمر وحدت خود حلقه زنار کند

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

آب کوثر چه به لب تشنه بیدار کند؟

آنقدر گرد کدورت ننشسته است به دل

که مرا سیل گرانسنگ سبکبار کند