غزل شمارهٔ ۳۵۳۰

هر دلی را که محبت صدف راز کند

زخمش از تیغ محال است دهن باز کند

عاشق از سرزنش خلق چرا اندیشد؟

شمع جایی که زبان در دهن گاز کند

کوه تمکین ترا ناله بود خنده کبک

به چه امید کسی درد دل آغاز کند؟

از لطافت نشود حسن مصور، ورنه

سنگ را تیشه من آینه پرداز کند