غزل شمارهٔ ۳۵۳۱
در صدف چشم محال است گهر باز کند
گره از دیده پوشیده سفر باز کند
آه سردست گشاینده دلهای غمین
از دل غنچه گره باد سحر باز کند
هرکه بیرون ننها پای خود از حلقه ذکر
چشم چون سبحه ز صد راهگذر باز کند
زآستین دست برون گر نکند بالیدن
کیست تا بند قبای تو دگر باز کند؟