غزل شمارهٔ ۳۵۴۷

دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند

صدف از حوصله خویش گهر می چیند

سخن عشق بود صیقل آیینه جان

از دل سوخته زنگار شرر می چیند

کام حرص است که از شهد نگردد شیرین

ورنه قانع ز نی خشک شکر می چیند

به چه امید درین بحر توان لنگر کرد؟

دامن از کشتی ما موج خطر می چیند