غزل شمارهٔ ۳۵۵۸

دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟

ظرف دریوزه کند هرکه گدای تو بود

بی نیاز از زر و سیمند طلبکارانت

گنج زیر قدم آبله پای تو بود

خون کند در دل گلگونه حوران بهشت

خون هرکس که حنای کف پای تو بود

گنج را گوشه ویرانی بلاگردانی است

ورنه دل لایق آن نیست که جای تو بود