غزل شمارهٔ ۲۹۵۲

گر از شراب دوشین در سر خمار داری

بگذار جام ما را با این چه کار داری

ور تازه‌ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این

تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری

تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی

دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری

در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان

زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری