غزل شمارهٔ ۳۵۶۷

شب که روی تو ز می در عرق افشانی بود

دل سراسیمه تر از کشتی طوفانی بود

خار در پیرهنم جوهر ذاتی می ریخت

بس که چون تیغ مرا ذوق ز عریانی بود

دیده شوخ به گرداب غم انداخت مرا

یاد آن روز که در عالم حیرانی بود

شیشه و سنگ بغل گیری هم می کردند

چه صفا بود که در عالم روحانی بود