غزل شمارهٔ ۳۵۷۲

در خیالم اگر آن زلف پریشان می بود

نفس سوخته ام سنبل و ریحان می بود

دردمندان چه قدر خون جگر می خوردند

درد بیدردی اگر قابل درمان می بود

می شد از حبس دل دولت هر جایی خون

رزق اسکندر اگر چشمه حیوان می بود

گر گلوگیر نمی شد غم نان مردم را

همه روی زمین یک لب خندان می بود