غزل شمارهٔ ۳۵۸۰
رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود
بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود
شعله گرمی هنگامه گلزار نشست
غنچه شد شهرت گل، دیده بلبل آسود
دم شمشیر تغافل همه را با من بود
من چو رفتم ز میان، تیغ تغافل آسود
پرتو صبح بناگوش گران بود بر او
چون گل روی تو در سایه سنبل آسود؟