غزل شمارهٔ ۳۶۱۴

دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد

ده ویرانه ما باج به سلطان ندهد

در ریاضی که دل سوخته من باشد

باغبان آب به گلهای گلستان ندهد

نشود رتبه خردان به بزرگان معلوم

مور را مسند اگر دست سلیمان ندهد

هرکه را دل سیه از منت احسان شده است

جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهد