غزل شمارهٔ ۳۶۳۴

دعوی عشق ز هر بوالهوسی می آید

دست بر سر زدن از هر مگسی می آید

اوست غواص که گوهر به آرد، ورنه

سیر این بحر ز هر خار و خسی می آید

از دل خسته من گر خبری می گیری

برسان آینه را تا نفسی می آید

زاهد از صید دل عام نشاطی دارد

عنکبوتی ز شکار مگسی می آید