غزل شمارهٔ ۳۶۴۶

لاله از رشک رخت خون جگر می گرید

آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید

حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او

هاله چون حلقه ماتم به قمر می گرید

سنگ را گریه به جان سختی فرهاد آید

آن نه چشمه است که در کوه و کمر می گرید

بر تهیدستی خود پیش در سیرابش

سر به دامان صدف مانده گهر می گرید