غزل شمارهٔ ۳۶۴۷

چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید

فیض خار سر دیوار به پایی نرسید

هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند

مسی از دست ندادم که طلایی نرسید

قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب

خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید

گر دوا این و گرانجانی منت این است

جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید